قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟کیست که باور کند که دنیا ایستگاهی ست تنها برای گذشتن؟ قرن ها گذشت. اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد. زیرا سبکی قانون راه خداست. قطاری که به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند اما اینجا ایستگاه آخر نیست. مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند اما اندکی باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آن گاه خدا رو به مسافرانش کرد وگفت: درود بر شما... راز من همین بود. آن که مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری... عرفان نظرآهاری
برچسبها: متن زیبا, داستان کوتاه, ایستگاه خدا, بهشت



همه ما راحت حرف می زنیم؛ ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است. اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها، رد پای عبور است. فردا که برگردی و نوشته های را بخوانی. به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای. این دفتر هم فقط یک جور بهانه است؛ بهانه رد شدن و قد کشیدن. این دفتر- این دفتر خط خطی - نه قاعده ای دارد و نه نظمی. تنها قاعده اش نوشتن برای اوست. با 52 هفته، که در هر هفته اش، تو سوالی داری و در هر روزش مسئله ای. برو و بگرد و سوال تازه پیدا کن. این روزها، آدمها سرشان شلوغ است. بعضی ها حوصله خدا را ندارند، حال او را نمی پرسند، برایش نامه نمی نویسند؛ اما تو این کار را بکن. تو حالش را بپرس. تو چیزی برایش بنویس، ساعتهایت را با او قسمت کن؛ ثانیه هایت را هم. و اما آن کتاب آسمانی، یادت هست؟ اسمش قرآن بود. کلمه های خدا بود در دستهای پیامبر. با اینکه این روزها، این کلمه ها همه جا هست، اما کسی آنها را نفس نمی کشد. کسی با آنها زندگی نمی کند. تو اما کلمه های خدا را نفس بکش و زندگی کن؛ و اما این آیه ها که لابه لای هفته های تو آمده است، تلنگر کوچکی است به قلب بزرگ تو، تا بروی و سراغی از ایشان بگیری. دیگر چه بگویم. که تویی و کلمه و خداوند. پس برایش بنویس... بنویس. هر چه که باشد...