پس از بازنشستگی دو سال بود که گاهی وقت ها به راهنمایی شهید بهشتی یزد سر می زدم. هر دو سال برای دانش آموزان مدرسه مسابقه کتابخوانی برگزار کردم و جایزه و... حتی کتابخانه مدرسه را با چند جعبه کتاب که از کانون به صورت اهدایی گرفتم تجهیز کردم... یک فتوکلیپ هم برایشان درست کردم. اما ببینید چطوری تلافی کردند!!... مدرسه بهشتی در بلوار دهه فجر یزد قرار دارد. اولین مدرسه ای که رفتم. خدا سلامت بدارد آقای مدیر رضا انتظاری به آموزش راهنمایی آمد و گفت: برنامه ام را بسته ام و معلم نمی خواهم. حاجی غلامرضا به او گفت: حق التدریس عیسی صالحی زاده را بگیر و دوازده ساعت به محسن کلاس بده، چاره ای نیست. دوازده ساعت هم می رود شهدای فهرج... بالاخره راضی شد و چند سال در بهشتی تدریس کردم. مدرسه حاشیه شهر بود. چهل نفر به بالا و خیلی شلوغ. هر معلمی گذارش به آنجا می افتاد غیر ممکن بود سال بعدش به این مدرسه بیاید. من البته جوان بودم و با اینکه خیلی برای بچه ها زحمت می کشیدم، ولی فوق العاده خشن و بد اخلاق بودم! القصه 5 سال تدریس کردم و بعد به مدارس صالحی زاده و تیزهوشان رفتم که قصه جداگانه ای دارد. الان نیمی از بچه ها اهل کشور افغانستان هستند. مدیر آقای غفور زاده گفت: اگر دوست داری چند روز به مدرسه ما بیا و تدریس کن. گفتم: شش ساعت می آیم و انشا تدریس می کنم. چون خودم گاهی می نویسم انشاالله چند استعداد نویسندگی هم در مدرسه پایین شهر کشف کنم! قبول کرد. اول مهر شال و کلاه کردم و به مدرسه رفتم. ساعت تفریح یکی از آقایان که برنامه می نوشت گفت: معلم موظف ادبیات به مدرسه آمده و ما رویمان نمی شود به بازنشستگان بگوییم کلاسشان را به این جوان بدهند! فهمیدم به من می گوید! گفتم: این که ناراحتی ندارد. بنده دیگر نمی آیم و کلاس ها را به این آقا بدهید. فقط گفتم اگر زمانی قرار شد کلاس را بازنشسته ای تدریس کند آن را به خودم بدهید. گفتند باشد. نشان به آن نشان که بر خلاف سال های پیش، دیگر کسی به من زنگ نزد. نه برای کلاس و نه برای برگزاری مسابقه! پیش خودم گفتم: عجب آدم هایی هستند این ها. چقدر بی معرفت! فهمیدم یکی دو نفر که همان روز اول مهر مرا در مدرسه دیده اند به مدیر رسانده اند به فلانی کلاس ندهی که بدبختی!... گذشت تا ماه بهمن. داخل پارک نشسته بودم و سخت مشغول مطالعه. ارشد بودم و دوست داشتم سه ترمه آن را تمام کنم. ناگهان بچه های کلاسی که با آنها تنها یک جلسه کار کرده بودم، ریختند دورم که چرا آقا نیامدی و... گفتم: سر نخواستن ما دعواست. راستی درس انشایتان را به چه کسی دادند؟ گفتند: آقای فانی معلم بازنشسته علوم تجربی! خنده ام گرفت. واقعا خجالت هم خوب چیزی است. آیا این نحوه رفتار با یک معلم پیشکسوت درست است؟ هر چند سیستم هم دیگر ما را معلم نمی داند. از آن به بعد تصمیم گرفتم تا زنده ام به هیچ مدرسه ای نروم و باعث و بانی مشکل برای کسی نشوم!... باقی بقای شما.
@ فتوکلیپ دبیرستان دوره اول شهید بهشتی یزد
@ بچه های سوم راهنمایی شهید بهشتی یزد 1374
برچسبها:
محسن سالاری,
حق التدریس,
دبیرستان شهید بهشتی یزد,
یزد
@ لینک محسن سالاری یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷
|